عبد الرحمن جامى

175

أشعة اللمعات ( فارسى )

خاص و جهتى معين نگذارد تا بدان استعداد تجلّى وجودى غيبى - بالغين المعجمة و الباء - كه تجلّى ذاتى برقى است قبول كند ، و چون اين حاصل شد آن‌گاه به واسطهء آن تجلّى ذاتى ، استعدادى ديگر يابد در عالم شهادت كه بدان استعداد ، تجلّى شهادى - وجودى كه از مقولهء عالم شهادت باشد ، قبول كند ؛ زيرا كه چون وى صافى شد ، هرچه در مقابلهء وى افتد از صور تجلّيات ، مشهود وى گردد و بعد از آن به حسب احوال خارجه از وى ، هر دم استعدادات ديگرش حاصل مىشود بىتقيّد وى به يكى از آن‌ها ، و در تجلّيات بىنهايت بر وى گشاده مىگردد . پس بر تقدير اين معنى ، مجموع اين تجلّيين در تجلّيات شهودى باشد نه تجلّى وجودى و شهودى ، و ظاهرا كلام فصوص محمول بر اين معنى است ، چنان‌كه به تأمل صادق در ما قبل و ما بعد آن ظاهر مىگردد . « و چون تجلّيات را نهايت نيست و هر تجلّى مستلزم علمى است » مر عبد متجلّى له را متجلّى ، « پس علم او را غايت نباشد ، لاجرم » مخاطب مىگردد به لسان الحال أو المقال بعد از حصول هر علمى به امر « قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً » ؛ « 1 » « اصحاب رأى » كه به اوّل مراتب وصول كه نهايت سير الى اللّه است رسيدند ، و از سرچشمه وصال سيراب شدند ، « پندارند كه چون و اصل شدند ، غرض حاصل شد و به غايت مراد رسيدند و به " اليه ترجعون " پيوستند ، هيهات ! منازل طريق الوصول » كه مراتب سير فى اللّه است ، « لا تنقطع أبد الآبدين » ؛ زيرا كه شئون و صفات الهى كه تجلّيات به حسب آن است غير متناهى است . « چون رجوع » بعد از تمامى سير الى اللّه ، « نه بدانجا بود كه صدور بود » عند انتشاء حقيقة العبد منه سبحانه ، « سلوك » كه سير الى اللّه است اولا و سير فى اللّه ثانيا « كى منقطع شود ؛ راه كجا برسد » ؛ زيرا كه اگرچه سير الى اللّه منتهى مىشود و بنده در آن سير به همان اسم ، كه مبدأ انتشاء وى بود ، راجع مىگردد ، اما بر آن نمىايستد ، بلكه به

--> ( 1 ) . طه ( 20 ) آيهء 114 .